چه غم ‌آلوده شبی بود

By farangis

آنکه دانست زبان بست
آنکه مي گفت، ندانست
چه غم آلوده شبي بود
وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت
و بر انگيخت سگان را با صداي سم اسبش بر سنگ
بي که يک دم به خيالش گذرد،
که فرود آيد شب را
گويي همه روياي تبي بود
چه غم آلوده شبي بود …

Farangis.Mihanblog.com

يك پاسخ برايش بگذاريد