Archive for جولای, 2007
جولای 28, 2007
گناه
گنه کردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهي پر ز لذت
کنار پيکري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش

ارسال شده در فروغ | 1 نظر »
جولای 28, 2007
دل من
من به مردي وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
اگر از شهد آتشين لب من
جرعه اي نوش كرد وشد سرمست
حسرتم نيست ز آنكه اين لب را
بوسه هاي نداده بسيار استغير از آن دل كه پر نشد جايش
بخدا چيز ديگرم كم نيست
باز هم در نگاه خاموشم
قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون به تن كنم جامه
فتنه هاي نهفته اي دارم
بازهم ميتوان به گيسويم
چنگي از روي عشق و مستي زد
باز هم مي توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستي زد
باز هم مي دود به دنبالم
ديدگاني پر از اميد و نياز
باز هم با هزار خواهش گنگ
ميدهندم به سوي خويش آواز
باز هم دارم آنچه را كه شبي
ريختم چون شراب در كامش
دارم آن سينه را كه او ميگفت
تكيه گاهيست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نيست
حسرت و اضطراب و ماتم نيست
كو دلم كو دلي كه برد و نداد
غارتم كرده داد ميخواهم
دل خونين مرا چكار آيد
دلي آزاد و شاد ميخواهم او كه از من بريد و تركم كرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من كه مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را
دگرم آرزوي عشقي نيست
بيدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد
كه هنوزم نظر باو باشد
دل من كودكي سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد

ارسال شده در فروغ | بیان دیدگاه »
جولای 26, 2007
هر كجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچ هاي غربت
من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است
كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد
واژه بايد خود باران شد
…….
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را زير باران بايد برد
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست …
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي ابتني كردن در حوضچه اكنون است!
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است …

ارسال شده در سهراب | بیان دیدگاه »
جولای 26, 2007
گفتمش بي تو چه بايد كرد
عكس رخساره ماهش را داد
گفتمش مونس شبهايم كو
رشته زلف سياهش را داد
وقت رفتن همه را بوسيد
به من از دور نگاهش را داد
يادگاري به همه داد و به ما
انتظار سر راهش را داد …
ارسال شده در حرف های آبی | بیان دیدگاه »
جولای 26, 2007
نام تو
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ
نام خفت دهندگان را نمی خواستم، و خفت چشاندگان را
می خواستم نام تو را بدانم،
و تنها نامی که میخواستم،
ندانستم …
ارسال شده در احمد شاملو | 2 Comments »
جولای 26, 2007
آنکه دانست زبان بست
آنکه مي گفت، ندانست
چه غم آلوده شبي بود
وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت
و بر انگيخت سگان را با صداي سم اسبش بر سنگ
بي که يک دم به خيالش گذرد،
که فرود آيد شب را
گويي همه روياي تبي بود
چه غم آلوده شبي بود …

ارسال شده در احمد شاملو | بیان دیدگاه »
جولای 13, 2007
سلام و سلام.
نمی دونم چرا اینقدر ما بدشانسیم. تا به نوشتن شعر و مطلب عادت کردیم سریع خورد تو پوزمون! همونطور که میدونین از شانس بد ما برای سرورهای میهن بلاگ یه سری مشکلاتی پیش اومد که تعدادی از وبلاگهای جدید ثبت شده رو ریخت به هم. تازه ما هم راه افتاده بودیم و انگشتامون گرم افتاده بودن به نوشتن که یه دفعه این قضیه پیش اومد.
البته من آقای عسکری و بقیه مسئولان رو مقصر نمی دونم. حتما حکمتی تو این کار بوده. ولی خوب اینقدر ضدحال بود که دیگه نمی خواستم دوباره شروع کنم. اما از الان تصمیم گرفتم که یه استارت دیگه بزنم. خدایا حرکت از من برکت از تو. تا ببینیم چی میشه.
اول به درخواست دوستان از پست های قدیمی شروع میکنم. اول اونا رو دوباره میذارم بعد خدا بزرگه.
موفق باشین و سربلند
یا علی
ارسال شده در اخبار سایت, حرف های آبی, دست نوشته های من | بیان دیدگاه »